ياقوت الحموي ( مترجم : آيتى )

655

معجم الأدباء ( فارسي )

مىدادند . بسيارى از كتابهاى حكمت را به خط او ديده‌ام . روش و مسلك حكماى اوائل را داشت . ابن خشاب به ظاهر و جامهء خود توجهى نداشت حتى در سخن گفتن به قدرى عاميانه سخن مىگفت كه مىپنداشتند كه هيچ نمىداند . ابن خشاب به بازى شطرنج معروف بود . رؤسا و بزرگان زمان آرزوى مجالست با او را داشتند ولى او همنشينى با سياهى بدشكل و بد زبان را كه مدتها در دكانى مىنشستند و مزاح مىكردند ترجيح مىداد . غالبا به رحبه يا ساحل مىرفت و در حلقهء معركه‌گيران و شعبده بازان و امثال آن مىايستاد . اگر ملامتش مىكردند مىگفت : در آنان نوادرى است كه در صحبت ديگران نيست . در اينجا روح آدمى آرامش مىيابد . ولى هيچ‌گاه آستينش از چند جلد كتاب خالى نبود . مثلا به هنگام راه رفتن اگر خواندن مطلبى را ضرورى مىدانست هر جا كه بود مىنشست و مطالعه مىكرد . گاه ماه‌ها جامه و عمامهء خود را نمىشست به حدى كه از عرق تنش سياه مىشدند . اگر عمامه‌اش را از سر برمىداشت به هنگام بر سر نهادن سعى نمىكرد كه در جاى خود قرار گيرد گاهى جلو عمامه به پشت سرش مىرفت و گاه به طرف چپ يا راست . مىگفت عمامه بر سر عاقل در يك جاى قرار نگيرد . گاهى نيز با فروشندگان دوره‌گرد همراه مىشد و با آنان كالايشان را به بانگ بلند فرياد مىزد تا مشتريان بيايند . بارها وزير ابن هبيرة و زعيم الدين بن جعفر صاحب المخزن او را سرزنش مىكردند ولى اين ملامتها در او مؤثر نمىافتاد . روزى يكى از او پرسيد « قفا » مقصور است يا ممدود . گفت گاه ممدود و گاه مقصور و منظورش چيز ديگر بود . كتاب الميزان ابن شجرى را نزد او آوردند گفت : ميزان ( ترازو ) را نزد محتسب ببريد كه در او عيبى هست . روزى هنگام قيلوله ، كه هوا سخت گرم بود ، در خانه‌اش را زدند . رفت و در را گشود دو مرد بودند . گفتند هر يك از ما قصيده‌اى گفته‌ايم مىخواهيم آنها را نزد تو بخوانيم تا بگويى كدام يك بهتر است . ابن خشاب گفت : بخوانيد . يكى از آنها قصيده‌اش را تا آخر خواند و او گوش داد . سپس رو به آن ديگر كرد و گفت قصيدهء تو بهتر از اين است . مرد گفت : تو كه قصيدهء او را هنوز نشنيده‌اى ، گفت : زيرا هيچ شعرى از اينكه تو خواندى بدتر نيست . شنيدم كه ابو عبد الله محمد بن محمود نجار در مجلس گفتگوهاى دوستانه حكايت كرده كه مصدق بن شبيب واسطى نحوى گفت : به شوق آنكه نزد ابن خشّاب ، كه آوازهء